سفارش تبلیغ
صبا
مردی از قبیله خثعم نزد رسول خدا آمد و گفت : «منفورترین کار نزد خداوند چیست ؟».فرمود : «شرک ورزیدن به خداوند» .پرسید : «پس از آن چیست ؟».فرمود : «بُریدن از خویشان» .پرسید : «پس از آن چیست ؟».فرمود : «امر به منکر و نهی از معروف» . [.عبداللّه بن محمّد ـ به نقل از امام صادق علیه السلام ـ]   بازدید امروز: 0   کل بازدیدها: 3428
 
غم های لیلی و مجنون قرن بیست و یکم
 
|  RSS  |
| خانه |
| شناسنامه |
| پست الکترونیک |
| مدیریت وبلاگ من |

|| موضوعات وبلاگ من ||
|| اشتراک در خبرنامه ||   || درباره من || غم های لیلی و مجنون قرن بیست و یکم
مدیر وبلاگ : مهدی جون[8]
نویسندگان وبلاگ :
مرجان خانوم (@)[0]



|| لوگوی وبلاگ من || غم های لیلی و مجنون قرن بیست و یکم

|| لینک دوستان من ||

|| مطالب بایگانی شده || حرفهای درونی من

|| آهنگ وبلاگ من ||

|| وضعیت من در یاهو || یــــاهـو
تمام احساسات
نویسنده: مهدی جون(یکشنبه 85/5/22 ساعت 12:20 صبح)


میمیرم برات
میمیرم برات
نمیدونستی میمیرم بی تو بدون چشات
رفتی از برم
نمیدونستی که دلم بسته به ساز صدات
آرزومه که میدونستی که من میمیرم برات
میمیرم برات
می می رم
عاشقم هنوز
عاشقم هنوز
نمیخواستی که بمونی و بسوزی به ساز دلم
گفتی من میرم
تو میخواستی بری تا فردا ها گل خوشگلم
برو راهی نیست تا فردا ها از آب و گلم
از آب و گلم
گل خوشگلم
سفرت بخیر
اگه میری از اینجا تک و تنها تا یه شهر دور
تا یه شهر دور
برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دونیا نور
برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دونیا نور
به یه دنیا نور
می میرم برات
سفرت بخیر
برو گر شکستی ز من میتونی دوباره بساز
دوباره بساز
از دلی شکسته
نا امید و خسته
تو باز غرور
از دلیشکسته
نا امید و خسته
تو باز غرور
تو بازم غرور
می می رم
نمیخوام بیاد
نمیخوام میون تاریکیه من تو حروم بشی
نمیخوام ازت
نمیخوام مثل یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی
برو تا بزرگی میخوام که فقط آرزوم بشی
آرزوم بشی
عاشقم هنوز
میمیرم برات
نمیدونستی میمیرم بی تو بدون چشات
رفتی از برم
نمیدونستی که دلم بسته به ساز صدات
آرزومه که میدونستی که من میمیرم برات
میمیرم برات

 

این تمام احساسات من بود که حییییییییییییییف

تموم شد .

باز هم همه چیز به او بستگی داره



نظرات دیگران ( )

سودای عشق
نویسنده: مهدی جون(یکشنبه 85/5/22 ساعت 12:12 صبح)

 

جوانی مسلمان در دهکده ی خویش آسوده می زیست. اندامی موزون و چهره ای زیبا داشت و نامش ارسلان بود. از خردسالی پرهیزکار و پارسا بود. روزی فرشته ای از آسمان به دیدارش آمد. به او گفت: «اخلاص تو شایسته ی پاداشی بزرگ است. آمده ام تا به تو مژده دهم که به زودی امام شهر خواهی شد و بر همه ی مومنین سروری خواهی یافت، به شرط آنکه با من پیمان بندی که همه ی عمر با زنان سر و کار نداشته باشی و جز از دور بدیشان منگری».
جوان، غافلانه این پیمان را گردن نهاد و چندان سر مست نام و نشان شد که یاد از بی احتیاطی خود نکرد. روزگاری گذشت و او چنان محترم و بزرگ شد که در خیالش نیز نگنجیده بود.
دارایی بیت المال که در دست او بود از حد تصورش فزون بود، هرچند که سر پرست بیت المال به حسب عادت پیش از دادن سهم امام نیمی از آن را به جیب می ریخت.
اما همینکه سالی بگذشت، ارسلان پی برد که این همه افتخار و آسایش، بی اندکی عشق به کار نمی آید. هر روز صبح می گفت که درین سودا مغبون شده است. آخر یک روز آمینه ی زیبا را دید :ه چشمانی دلفریب و عارضی گلگون داشت. دل در بند مهر او بست و گفت: «خدا حافظ زندگانی با شکوه و جلال! خدا حافظ ای بندگی پر احترام ! من به دهکده ی خود باز می گردم، زیرا دیگر از مال دنیا به جز آمینه ی زیبا چیزی نمی خواهم».
فرشته بار دیگر به نزد او آمد و از سست طبعی ملامتش کرد . اما عاشق وارسته به او گفت: « نظری به محبوبه ی من افکن تا ببینی که چسان درین سودا مغبونم کرده بودی ، سود خویش را از سودا بر گیر و به حال خویشم گذار، که هرچه را به جز آمینه باشد به تو می بخشم. حتی به بهشت هم بی آمینه نمی روم».
از: فرانسواماری ولتر
 
طبیعت هیچ چیز را چندان ناچیز نشناخته است که داناترین مردمان نتواند از آن درس بیاموزد

 پروانه سوخت شمع فرو مرد شب گذشت
ای وای من که قصه ی دل نا تمام ماند



نظرات دیگران ( )

به نام خالق یکتا
نویسنده: مهدی جون(چهارشنبه 85/5/18 ساعت 11:19 صبح)

به نام خالق یکتا

" کسی که هزار سال زیست!"

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.

تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.

 داد زد و بد و بیراه گفت.

 خدا سکوت کرد

. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت.

 خدا سکوت کرد.

 آسمان و زمین را به هم ریخت.

 خدا سکوت کرد.

به پر و پای فرشته‌و انسان پیچید خدا سکوت کرد.

کفر گفت و سجاده دور انداخت.

خدا سکوت کرد.

 دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد.

 خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.

لا به لای هق هقش گفت: اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد؟ ...

خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است

 و آنکه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به کارش نمی‌آید. آنگاه سهم یک

 روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن.

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید.

اما می‌ترسید حرکت کند. می‌ترسید راه برود. می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد.

قدری ایستاد... بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟

 بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم.

آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و رویش پاشید.

 زندگی را نوشید و زندگی را بویید. چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود،

 می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد. می تواند ....

او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ....

اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید،

 کفشدوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید

 و به آنهایی که او را نمی‌شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند

 از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد.

لذت برد و سرشار شد و بخشید. عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او در همان یک روز زندگی کرد، اما فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند:

" امروز او درگذشت. کسی که هزار سال زیسته بود!"



نظرات دیگران ( )

دو خط
نویسنده: مهدی جون(چهارشنبه 85/5/11 ساعت 5:43 عصر)

دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو خط موازىچشمشــان به هم افتاد.و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را درسینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی از هیجان لــرزید. خط اولـی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ .
من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دورافتاده و متروک شوم ،یا خط کنار یک نردبام. خط دومی گفت:
من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت.
خط اولــی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت.
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند.
دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه .
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی آرام گرفت. و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها گذشتند .....، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، ازدره های عمیق .......، از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ.....سالها گذشت ؛ و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت:
بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود .سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است.
و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند.
و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. «آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند.
یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشــی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم.
خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد.
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید

 



نظرات دیگران ( )